سفرنامه ترکمنستان 5
مردم ترکمنستان مردمی خیلی آرام بودند. البته با این هوای بسیار سردی که این منطقه دارد، طبیعی هم هست که مردم حالتی شبیه به حرکت آهسته باشند. متأسفانه اصلاً با زبان خارجی آشنا نیستند. ظاهراً فقط ترکمنی و روسی، ضمن اینکه چون زبان ترکی هم قرابتی با زبان ترکمنی دارد، بعضی کلمات مشابه، تا اندازه ای ترکی را هم می فهمند.
اما کشورشان، خیلی خیلی زیباست. اولش که برای اولین بار وارد عشق آباد شدیم، راننده تاکسی که خیلی کم به فارسی آشنا بود به سمت راست خیابان اشاره کرد و گفت اینجا عشق آباد قدیم و به سمت چپ اشاره کرد و اون رو عشق آباد جدید نامید. منظورش قبل و بعد از فروپاشی روسیه کمونیستی بود. کشور ترکمنستان با داشتن منابع غنی نفت و گاز کشوری غنی است البته به نسبت سایر کشورهای آسیای میانه!!!
کلاً دست مردم دلار زیاد بود. چون دم تموم صرافی هاش مردم برای چنچ کردن صف بسته بودند. و منات به دلار و بالعکس تبدیل می کردند.
از نظر فرهنگی هم مردمشان دو دسته بودند. عده ای با لباسهای ترکمنی چه مرد و چه زن!!! و عده ای با لباسها و ظواهر غربی، که معلوم بود تا بدانجا هم فرهنگ غرب نفوذ کرده است.
ساختمان هایی بسیار زیبا و بلند و با رنگ سفید داشت. خیابانهایشان هم بسیار پهن و با پیاده روهای بزرگ بود. به روایتی شنیدم که روسها و ترکها برایشان این ساختمان ها را طراحی و ساخته اند. شهر پر بود از چراغهای نورانی، و از اینجا میشد فهمید که علی رغم سایر کشورهای آسیای میانه برق زیادی دارند. جالب بود که نماد کشوراشان را در کوچکترین ساختمانها و چراغها و درب و پنجره های ساختمانهایشان به کار برده بودند. و آن این بود: مربعی که بر روی هر ضلع آن مثلثی قرار گرفته. بر روی پرچمشان هم این نماد وجود دارد.
خلاصه خیلی جالب بود. فقط تنها نکته ای که توریست هایی مثل ما رو به شدت آزار میداد؛ گرانی بود. شاید تنها سفری بود که رفتم و هیچ چیز، به قول اصفهانی ها حتی یک سک کبریت هم نخریدیم. برعکس بلغارستان که خریدهایش جزء لذت بخش ترین قسمتهای سفرمان بود.
در هر حال فکر نمی کنم بیشتر از یک روز برای دیدن این شهر یعنی عشق آباد نیاز باشد. ما که توی این 27 ساعتی که در این شهر بودیم تقریباً همه جای مراکز خرید و دیدنیش رو رفتیم. البته غیر از آثار باستانی و از این حرفاش که من خیلی راغب نیستم به دیدن این جور جاها!!!
یادم نیست دقیقاً ولی فکر کنم ساعت حدود سه و چهار عصر بود که دیگه رسیده بودیم مرز و اومدیم این طرف. بزرگترین لذتش این بود که ما با ماشین خودمون بودیم و هیچ چیز بهتر از این نمی شد که با این همه خستگی بری و سوار ماشینت بشی و برگردی!!!
سوار ماشین شدیم و انداختیم تو جاده باجگیران به قوچان، همون جاده ای که اومدنه پر از برف بود و الان دیگه به غیر از کنار جاده اثری از برف روی جاده نبود!!!
در آخرین قسمت از سفرنامه ترکمنستان .......... رو میگم.
این راه را نهایت، صورت کجا توان بست