سفرنامه ترکمنستان 4
توی اون اتاقی که همه نشسته بودن، یه تلویزیون گذاشته بودن که داشت تبلیغ کشورشون رو می کرد، جالب این بود که نشون می داد از همه قوم و نژادی به این کشور سفر می کنن، ترک، کرد، عرب، چینی، هندی، آسیای مرکزی و .... و اهدافشون هم از این سفر از گردش و تفریح گرفته تا تحصیل متفاوته!!!
یه گوشه ای ارز این اتاق هم یه سری بولتن و کتاب گذاشته بودن که اگه کسی بیکار بود نیگاهی بهشون بندازه، ولی فکر کنم تنها کسی که تا حالا رفته سرشون من بودم، بقیه از بس استرس داشتن اصلاً چیزی به چشمشون نمی اومد چه برسه که بخوان حوصله کنن و برن به این چیزا نیگاه کنن، منم فکر کنم چون نتیجه کار خیلی برام اهمیت نداشت، رفتم. شاید منم اگه مثل اونا اینقدر برام مهم بود دچار اضطراب میشدم. هرچند که باید اعتراف کنم، منم اون آخراش دیگه استرس گرفته بودم، آخه تصور کنین!!! 15 تا آدم رو بزارن تو یه اتاق، بعدشم یکی یکی صداتون کنن و بخوان برین و برگردین، همه هم هی از هم بپرسن که چی شد و چی پرسیدن و از این حرفا!! خب بالاخره آدم بخواد یا نخواد دچار تشوش میشه. بگذریم: همونجور که گفتم ما نفرای آخری بودیم که باید میرفتیم داخل، بودن نفرای قبلی ما که بهشون ویزا رو دادن، حتی بودن کسایی که بهشون گفته بود فردا بیاین تا بزنیم تو پاستون، یعنی بدون کلیر(clear) شدن، چون روالش اینه که بعد از اینکه سفارت تأییدیه شفاهی میده به یه نفر که مثلاً بهت ویزا میدیم، باید پلیس امریکا اون آدم رو تأیید کنه که مشکلی تابحال نداشته و واسه امنیت امریکا مشکلی ایجاد نمیکنه!!! به این میگن کلیرنس(clearance). در کل ما که نفهمیدیم که چه روال و منوالی دارن واسه دادن ویزا، چون مثلاً یه دختر جوونی اومده بود که زبان که بلد نبود، مجرد هم بود، هیچ وابستگی خاصی تو ایران هم نداشت، یعنی دونسته از اینا بود که اگه بره دیگه امکان نداره که برگرده، ولی بدون کلیرنس بهش ویزا داد. از طرفی یه خانوم دیگه ای هم بود که شوهرش باهاش همراه نبود. یعنی یه وابستگی لااقل تو ایران داشت، تو یه کنفرانس هم ثبت نام کرده بود، ووشر هتل هم گرفته بود، ویزای شینگن هم توی پاسش خورده بود. با این حال بهش نداد. البته جالب بود که این خانم توی دبی، ترکیه، تاجیکستان هم ریجکت شده بود و به نظر من که دیگه رفته بود تو لیست سیاه، بگذریم.... همه یکی یکی رفتن داخل تا نوبت به شماره های 14 و 15 که منو طهورا بودیم رسید. رفتیم از اتاق بیرون، ما رو راهنمایی کرد سمت یه خانومی که از ما مدارک رو تحویل می گرفت، مدارک ما رو هم که همه رو طهورا آماده کره بود، گرفت، و اون دو تا 160 دلار کذایی (320 دلار مجموعاً) ازمون گرفت و بهمون گفت برین تا نوبتتون بشه برای مصاحبه، برخورد خانومه خیلی خوب بود، صحبتاشو رو میشد فهمید، خیلی شمرده شمرده صحبت میکرد. رفتیم نشستیم دوباره تو اون اتاق، تا همه که دیگه مصاحبه هاشون رو رفتن، نوبت ما شد، رفتیم داخل یه اتاق کوچیک، یه خانومی بود خیلی مؤدب و محترم، میانسال حدود 44 - 45 ساله، جالب بود، به قول طهورا ما فکر کردیم باید بریم یه جایی بنشینیم و ازمون مصاحبه کنن ولی هیچ ذهنیتی نداشتیم که باید وایسیم، و طرف هم از پشت یه شیشه سکوریتی باهامون صحبت کنه، دقیقاً مثل این زندانها هست که یکی واسه ملاقات میره و باید گوشی رو بردارن و با هم صحبت کنن، اینجوری بود. بگذریم .... افیسر اول از طهورا پرسید واسه چی میخواین برین؟ اونم شروع کرد به گفتن، که خواهرش رو پنج ساله که ندیده و میخواد بره ببینتش و از این حرفا، و بعد از من که برا چی میخوای بری، شغلت چیه، کسی رو ایجاد داری و از این حرفا!!!! آخرش ازم رزومه خواست که من گفتم با خودم نیاوردم، بعد خیلی محترمانه گفت که شما دوتاون اپروو (approve) این. بعد به من یه برگه ای داد که روش یه ایمیل نوشته بود و گفت رزومتو برای من ایمیل کن و لزومی نداره دیگه خودتون بیاین. فقط پاسپورتتون رو بدین به یکی بیاره و دیگه ویزاتون رو میزنیم تو پاس و خلاص. مام که خیلی هیجانزده شده بودیم از اتاق افیسره اومدیم بیرون و با اون نگهبان دم در ساختمونشون هم که یه خانوم هیکلی بود خدافظی کردیم و اومدیم بیرون. اصلاً باورمون نمیشد که بهمون ویزا بده، و این تازه برامون شد یه دغدغه که حالا باید چیکار کنیم، چه جوری بریم، کی بریم، با کدوم پول بریم و ....
درهر حال ما از در سفارت اومدیم بیرون، اونایی که تو این پروسه موفق بودن، خیلی خوشحال و اونایی هم که ناموفق، خودشونو یه جوری گم و گور کرده بودن. و این چقدر برای بعضی ها مهمه که تموم دغددغه زندگیشون اینه که یه جوری خودشون رو برسونن اون طرف، و کاملاً مشخصه که اگه اون طرف برن یه زندگی خیلی سطح پایین نسبت به اینجاشون خواهند داشت. مگه اینکه برای درس برند و بعد بتونن یه کار خیلی خوب پیدا کنن و با درآمد اون کار بتونن زندگی مرفه ای رو برای خودشون درست کنند.
در سفرنامه بعدی دیگه یکمی میرم سراغ آداب و رسوم و مردم ترکمنستان...
این راه را نهایت، صورت کجا توان بست