سفرنامه ترکمنستان 4

توی اون اتاقی که همه نشسته بودن، یه تلویزیون گذاشته بودن که داشت تبلیغ کشورشون رو می کرد، جالب این بود که نشون می داد از همه قوم و نژادی به این کشور سفر می کنن، ترک، کرد، عرب، چینی، هندی، آسیای مرکزی و .... و اهدافشون هم از این سفر از گردش و تفریح گرفته تا تحصیل متفاوته!!!

یه گوشه ای ارز این اتاق هم یه سری بولتن و کتاب گذاشته بودن که اگه کسی بیکار بود نیگاهی بهشون بندازه، ولی فکر کنم تنها کسی که تا حالا رفته سرشون من بودم، بقیه از بس استرس داشتن اصلاً چیزی به چشمشون نمی اومد چه برسه که بخوان حوصله کنن و برن به این چیزا نیگاه کنن، منم فکر کنم چون نتیجه کار خیلی برام اهمیت نداشت، رفتم. شاید منم اگه مثل اونا اینقدر برام مهم بود دچار اضطراب میشدم. هرچند که باید اعتراف کنم، منم اون آخراش دیگه استرس گرفته بودم، آخه تصور کنین!!! 15 تا آدم رو بزارن تو یه اتاق، بعدشم یکی یکی صداتون کنن و بخوان برین و برگردین، همه هم هی از هم بپرسن که چی شد و چی پرسیدن و از این حرفا!! خب بالاخره آدم بخواد یا نخواد دچار تشوش میشه. بگذریم: همونجور که گفتم ما نفرای آخری بودیم که باید میرفتیم داخل، بودن نفرای قبلی ما که بهشون ویزا رو دادن، حتی بودن کسایی که بهشون گفته بود فردا بیاین تا بزنیم تو پاستون، یعنی بدون کلیر(clear) شدن، چون روالش اینه که بعد از اینکه سفارت تأییدیه شفاهی میده به یه نفر که مثلاً بهت ویزا میدیم، باید پلیس امریکا اون آدم رو تأیید کنه که مشکلی تابحال نداشته و واسه امنیت امریکا مشکلی ایجاد نمیکنه!!! به این میگن کلیرنس(clearance). در کل ما که نفهمیدیم که چه روال و منوالی دارن واسه دادن ویزا، چون مثلاً یه دختر جوونی اومده بود که زبان که بلد نبود، مجرد هم بود، هیچ وابستگی خاصی تو ایران هم نداشت، یعنی دونسته از اینا بود که اگه بره دیگه امکان نداره که برگرده، ولی بدون کلیرنس بهش ویزا داد. از طرفی یه خانوم دیگه ای هم بود که شوهرش باهاش همراه نبود. یعنی یه وابستگی لااقل تو ایران داشت، تو یه کنفرانس هم ثبت نام کرده بود، ووشر هتل هم گرفته بود، ویزای شینگن هم توی پاسش خورده بود. با این حال بهش نداد. البته جالب بود که این خانم توی دبی، ترکیه، تاجیکستان هم ریجکت شده بود و به نظر من که دیگه رفته بود تو لیست سیاه، بگذریم.... همه یکی یکی رفتن داخل تا نوبت به شماره های 14 و 15 که منو طهورا بودیم رسید. رفتیم از اتاق بیرون، ما رو راهنمایی کرد سمت یه خانومی که از ما مدارک رو تحویل می گرفت، مدارک ما رو هم که همه رو طهورا آماده کره بود، گرفت، و اون دو تا 160 دلار کذایی (320 دلار مجموعاً) ازمون گرفت و بهمون گفت برین تا نوبتتون بشه برای مصاحبه، برخورد خانومه خیلی خوب بود، صحبتاشو رو میشد فهمید، خیلی شمرده شمرده صحبت میکرد. رفتیم نشستیم دوباره تو اون اتاق، تا همه که دیگه مصاحبه هاشون رو رفتن، نوبت ما شد، رفتیم داخل یه اتاق کوچیک، یه خانومی بود خیلی مؤدب و محترم، میانسال حدود 44 - 45 ساله، جالب بود، به قول طهورا ما فکر کردیم باید بریم یه جایی بنشینیم و ازمون مصاحبه کنن ولی هیچ ذهنیتی نداشتیم که باید وایسیم، و طرف هم از پشت یه شیشه سکوریتی باهامون صحبت کنه، دقیقاً مثل این زندانها هست که یکی واسه ملاقات میره و باید گوشی رو بردارن و با هم صحبت کنن، اینجوری بود. بگذریم .... افیسر اول از طهورا پرسید واسه چی میخواین برین؟ اونم شروع کرد به گفتن، که خواهرش رو پنج ساله که ندیده و میخواد بره ببینتش و از این حرفا، و بعد از من که برا چی میخوای بری، شغلت چیه، کسی رو ایجاد داری و از این حرفا!!!! آخرش ازم رزومه خواست که من گفتم با خودم نیاوردم، بعد خیلی محترمانه گفت که شما دوتاون اپروو (approve) این. بعد به من یه برگه ای داد که روش یه ایمیل نوشته بود و گفت رزومتو برای من ایمیل کن و لزومی نداره دیگه خودتون بیاین. فقط پاسپورتتون رو بدین به یکی بیاره و دیگه ویزاتون رو میزنیم تو پاس و خلاص. مام که خیلی هیجانزده شده بودیم از اتاق افیسره اومدیم بیرون و با اون نگهبان دم در ساختمونشون هم که یه خانوم هیکلی بود خدافظی کردیم و اومدیم بیرون. اصلاً باورمون نمیشد که بهمون ویزا بده، و این تازه برامون شد یه دغدغه که حالا باید چیکار کنیم، چه جوری بریم، کی بریم، با کدوم پول بریم و ....

درهر حال ما از در سفارت اومدیم بیرون، اونایی که تو این پروسه موفق بودن، خیلی خوشحال و اونایی هم که ناموفق، خودشونو یه جوری گم و گور کرده بودن. و این چقدر برای بعضی ها مهمه که تموم دغددغه زندگیشون اینه که یه جوری خودشون رو برسونن اون طرف، و کاملاً مشخصه که اگه اون طرف برن یه زندگی خیلی سطح پایین نسبت به اینجاشون خواهند داشت. مگه اینکه برای درس برند و بعد بتونن یه کار خیلی خوب پیدا کنن و با درآمد اون کار بتونن زندگی مرفه ای رو برای خودشون درست کنند.

در سفرنامه بعدی دیگه یکمی میرم سراغ آداب و رسوم و مردم ترکمنستان...

سفرنامه ترکمنستان 3

خلاصه وایسادیم تا اون ون ها یکی یکی اومدن و همگی سوار شدیم حدود نیم ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم به یه منطقه به اسم گودان، اونجا هم مثل یه ایستگاه نظامی بود. از اون جا به بعد دیگه بقیه ماشینها هم میتونستن بیان، منظورم ماشینهای شخصی و تاکسی هاست. اون خانم و آقائه از قبل هتل رزرو کرده بودن و قرار بوده آژانس ببرتشون گراند هتل ولی بعد معلوم شد که هتل آک آلتین رو هماهنگ کرده بوده براشون که ظاهراً ارزونتر از گراند هتل بود. ما هم که طبق برنامه ریزی قرار بود بریم هتل پایتخت که دقیقاً روبروی سفارت قرار داشت. تاکسی ما رو جلوی محوطه هتل پایتخت پیاده کرد و بقیه مسافراشو برد. ما هم رفتیم داخل هتل، به رسپشن گفتیم یه اتاق دو تخته می خوایم. گفت نداریم. ما هم جا خوردیم. آخه هتل به اون بزرگی مگه میشد یه جای خالی نداشته باشه!!! خلاصه گفت نداریم و ما هم که کاری نمیتونستیم بکنیم اومدیم بیرون و یکمی قدم زدیم ولی از بس هوا سرد بود و سوز داشت نمیشد راه رفت، طهورا خانم که می گفت بریم تا برسیم به یه هتل دیگه، ولی من گفتم که نه، بهتره تاکسی بگیریم. آخه ساعت حدودای 11:30 دقیقه قبل از ظهر بود و ما حدود 2 ساعت و نیم دیگه بیشتر وقت نداشتیم. بگذریم.... تو این شهرم به رحمت خدا یه نفر زبان بلد نبود. یه چند تا خانم رو دیدیم که داشتن قدم میزدن، ازشون پرسیدیم: هتل آک آلتین؟ به زور متوجه شدند، و گفتن که باید سوار تاکسی بشیم، رومون نشد بپرسیم اتوبوس داره یا نه!!! ولی به زحمت حالیشون کردیم میشه پیاده رفت که خندید و گفت نه!!! 3 منات میشه تاکسی، ازمون پرسید کجایی هستیم! گفتیم ایران، ولی دیگه نگفتیم اصفهان، که لااقل اگه قراره ایران بدنام بشه لااقل اصفهان نشه!!! خلاصه یه تاکسی گرفتیم و یه مرد پیری بود، باهاش طی کردیم 3 منات، ولی یه نکته این وسط مغفول مونده بود و اینم اون بود که ما منظورمون نفری سه منات بود و اون منظورش دو نفری 3 منات، مثل تاکسی دربستی، البته اینو بعداً فهمیدیم که اینجا تاکسی ها دربستی هستند نه نفری!!! خلاصه سه منات زیاد دادیم و این تنها سوتی ای بود که دادیم و حداقل ارزش بیاد موندنش رو داشت!!!

دم هتل پیادمون کرد و ما هم شش منات رو بهش دادیم و اونم به روی مبارک نیاورد که ما بیشتر دادیم و رفت. هتل آک آلتین، بزرگ بود و نوسازتر از اون هتل پایتخت، رفتیم داخل با رسپشن که صحبت کردیم گفت که ساعت 13 به وقت خودشون اتاق رو تحویل میده، ما هم یخورده تو لابی نشستیم. تا ساعت 1 بشه و اتاق رو تحویل بگیریم. تو این فاصله طهورا خواهر یکی از دوستاش که الان کاناداست رو دید. البته بعد فهمیدم که یکی دیگه از خواهراش هم امریکاست. الان هم با پدرش اومده بود برای ویزا!!! اسمش کیاندخت، نمیدونم یه همچین چیزی بود. اونم پزشکی میخوند و الانم داشت طرحش رو میگذروند اونم تو بستک در استان هرمزگان، واقعاً نمیدونم جاقحطی بود که این بنده خدا اونجا رفته بود!!!

بگذریم!!! ساعت حدودای 1 بود که رفتیم اتاق رو تحویل گرفتیم. قرار شد اونا بمونن تا ما بریم اتاقمون رو تحویل بگیریم و بیایم ولی بعد که ما اومدیم پایین خبری ازشون نبود. اونا قبلش رفته بودن دم سفارت و بهشون گفته بوده که ساعت 1 و نیم هم اومدین طوری نیست. واسه همین چون باباش از این آدمای استرسی بود زود رفته بودن یه موقع دیرشون نشه!!! ما هم که پیاده از هتل اومدیم بیرون و اولین کاری که کردیم رفتیم مسیر اتوبوسیش رو پیدا کردیم و چون سفارت رو بلد بودیم از قبل و دیده بودیم که اتوبوس شماره 29 از دمش رد میشه سوار اتوبوس شدیم و یه ایستگاه قبلش پیاده شدیم. وقتی رسیدیدم دم در سفارت حدود 15 نفری بودیم که نوبت داشتیم. واسه همه زده بود ساعت 14، ما دقیقاً نفرات 14 و 15 بودیم که بهمون شماره داد. یعنی آخرینها، هرچند ما قبل از ساعت دو اونجا بودیم ولی انگار بقیه هول تر بودند. یه آقایی اونجا به ما اشاره کرد و گفت شما دقیقه نودی بودین، منظورش این بود که دقیقه نود رسیدین ترکمنستان، آخه داستانش خیلی مفصله، ازونجایی که هیچ پروازی از ایران به ترکمنستان وجود نداره. همه اونایی که از ایران میان باید زمینی بیان، و چون تو اون موقع هوا خیلی سرد بود و یخ و یخ بندون. همه کسایی که از ایران اومده بودن از چند روز قبلش راه افتاده بودن و اونجا بودن. همون خواهر دوست طهورا و باباش سه روز قبلش اونجا رسیده بودن. تازه وقتی تعریف میکرد چه جوری خودشو رسونده خیلی با حال بود. چون قرار بوده با هواپیما بیان مشهد، چون هوا بد بوده پروازشون کنسل میشه، اونام یه تاکسی دربست میگیرن و میان تا سمنان، گردنه آهوان از بس هوا بد بوده راننده حاضر نمیشه برسوندشون، سوار یکی از این اتوبوس وی آی پی ها میکندشون و خودش برمیگرده، اونام میان تا مشهد و ازونجا هم دوباره سوار تاکسی میشن و میان قوچان و دوباره سوار تاکسی دیگه ای میشن و میان باجگیران و خلاصه با چه زاجراتی خودشون رو میرسونن این ور مرز و بعدشم هتل!!!

بقیه هم وضعشون بهتر از اینا نبوده، یه سری دیگه، همون آقا و خانومی که بعد از ما دم مرز اومده بودن، شبش تو باجگیران، تو مهمونسرای شهرداری خوابیده بودن. میگفتن از بس هوا سرد بوده تا صبح میلرزیدن، آخه امکانات گرمایشی هم نداشته، یه مهمونسرای تعطیل رو به خاطر این دو نفر پس از مدتها باز می کنن و اینا یه شب میرن داخلش استراحت میکنن. خلاصه هر کی رو که میدیدین، با هزار مکافات خودشو رسونده بوده تا به این ساعت دوئه برسند. ولی خداروشکر ما به بهترین نحو رسیدیم.

بگذریم....

ما رو نفر آخر وارد سفارت کرد و بعد از یه تفطیش بدنی، وارد ساختمونشون شدیم، ساختمون خیلی نوساز و شیک و پیک نبود، ولی خیلی هم بدی نبود. ما رو به یه اتاقی راهنمایی کردن و همه 15 نفر نشستیم اونجا، اول همه همون خواهر دوست طهورا با باباش بودن، یعنی شماره های 1 و 2، که رفته بودن. روال هم اینجوری بود که اول شماره رو از توی یه اسپیکر که داخل اتاق بود میخوندن و اون نفرات برای تحویل مدارک میرفتن، مدارکشون رو میدادن، و اون 160 دلار کذایی که باید برای نوبت مصاحبه پرداخت میکردی، و بعد مجدداً به همون اتاق برمیگشتی تا دوباره تو یه فرصت دیگه شمارتو بخونه و برای مصاحبه بری.

اینکه بخوام بگم برای هر کسی چه شرایطی پیش اومد یا اینکه به کیا دادن و به کیا ندادن، یکمی طولانیه واسه همین تو سفرنامه شماره 4 میگم به طور خلاصه

سفرنامه ترکمنستان 2

و اما بعد

در مرز طرف ترکمنستان، افسرهایی بودند که شبیه ایت سربازهای روس سابق، یعنی در واقع تیپشون مثل روسها بود و همچنین لباس پوشیدنشون، منظورم همون یونیفورمشونه آ. اولش که واسادیم تا اون ماموری که ورودی از ما می گرفت بیاد. یه خانومی بود با لباسهایی شبیه همون لباسهای ترکمنی، نمیدونم این دیگه چه صیغه ایه که واسه ورود به یه کشور باید ورودی بدیم!!! شنیده بودیم، مردم وقتی می خوان از کشور خارج بشن باید خروجی بدن ولی ورودی رو دیگه نشنیده بودیم. با این حال نفری 11 دلار، (لازم به ذکره که این 11 دلار علاوه بر پولیه که واسه ویزا، در سفارت ترکمنستان در تهران، نفری 55 دلار دادیما) ازمون گرفت. جالبیش اینجا بود که اولش که بهش یه بیست دلاری و دو تا یه دلاری دادیم قبول نکرد و گفت که دلار خوب بده، منظورش دلار نو بود، تازه دیوونه خبر نداشت که این بیست دلار رو خود خواهرخانمم همین چند روز پیش از امریکا بهمون داده بود. بگذریم.... بهش یه صد دلاری دادیم وبقیشم گرفتیم. بعدش منتظر موندیم تا مامور بعدی بیاد و ما رو اسکن کنه و ببینه چیزی همراهمون نیست و ضمناً وسایلمون رو هم روی دستگاه ایکس ری بگذارند و ببینن چیز غیرمتعارفی نداشته باشیم. این مراحل انجام شد و تازه رسیدیم به مرحله بازرسی وسائل به صورت دستی. دو تا مامور بودند که زندگیمون که داخل چمدونها بود رو ریختن بیرون و گشتند. حتی از کاغذها و پوشه ها هم نمیگذشتند. همه رو میگشتند. تا حالا تو عمرم همچین بازرسی ای نشده بودم. به نظرم نه اینکه کسی نبود اونجا، داشتند کارشون رو به نحو احسنت انجام میدادند. البته از قبل طهورا توی اپلای ابروود خونده بود که وسایل رو شدیداً میگردند. اون مامور نهاد ریاست جمهوری بهمون گفته بود که دارو حتی مسکن ها رو همراه نداشته باشیم چون جزء مواد مخدر حساب می کنند. و ما هم هیچ چیز غیر قانونی ای همراه نداشتیم و به سلامت از این بازرسی ها عبور کردیم. حدود 20 دقیقه ای منتظر شدیم تا اون ون هایی که میگفتند میاد و ما رو میرسونه به شهر بیان. دو نفر زن و شوهر هم تو این فاصله به ما اضافه شده بودند. اونا هم از ایران اومده بودند و وقت سفارت داشتند. البته فقط خانومه و آقائه فقط واسه همراهی اومده بود.ظاهراً تهرانی بودند ولی کراای وقت سفارتشون رو یه آژانس توی گرگان انجام داده بود.

و دیگر امروز فرصتی نیست...

ظاهراً امروز روز تولد این حقیر است. قبلنا به این صورت که از همه کس و همه جا، دور و نزدیک، خانواده و اداره و بانک و .... برایت اس ام اس و ایمیل تولد می فرستند، نبود. این هم از محاسن تکنولوژی است دیگر و البته تبلیغات. و دعای امروز من این است که خدایا: روزمان را بهتر از دیروز کن، همانگونه که به بندگان خاص خود عطا میکنی ...

سفرنامه ترکمنستان

همیشه هر وقت می خوام شروع کنم به نوشتن، وقتی می خوام موضوع رو بنویسم نمی دونم چی انتخاب کنم، واسه همین زود میام سر متن و میگم وقتی می نویسم در حین نوشتن یه چیزایی معلوم میشه.

بگذریم. به قول طهورا (البته اونم ظاهراً از حرفای خود من برداشت کرده بود) انگار زندگی یکنواختمون درگیر یه سری موضوعاتی شده که از یکنواختی که دراومده هیچ، دچار مالیخولیای ذهنی هم شدیم. انقدر گزینه های انتخاب زیاد شده که نمی دونیم کدوم مسیر رو بریم.

این که یه چند وقتی نمی نویسم واسه اینه که فرصتشو نکردم. خیلی درگیر کارای الکی شدم. البته کاری که ندارم ولی همینی هم که هست به نظرم الکیه!!! و مهمتر از اون دغذغه ذهنی پیش آمده برای من و خونوادم که شامل طهورا، مامان پری، و در درجه های بعدی آرزو و کاوه و آزاده و ... میشه.

اواخر ماه گذشته بود که بنا به برنامه از پیش تعیین شده ای قصد کشور ترکمنستان کردیم. از قبل قرار بود که مامان بابای طهورا هم باهامون بیان، ولی چون دختر دیگرشون(طلیعه خانم) از ینگه دنیا اومده بود، اونا نتونستند. هرچند که میتونستند. ساعت 5:30 دقیقه صبح روز دوشنبه بود که بعد اینکه نمازامون(من و طهورا) خوندیم، سوار 206 نوک مدادی شدیم و راه افتادیم تو جاده، نزدیکای 6 صبح بود که دیگه اولای جاده اصفهان - تهران بودیم. یواش یواش شروع به حرکت کردیم، از جی پی اس مسیری رو که انتخاب کرد واسمون به این شرح بود، جاده اصفهان - تهران را از مسیر کاشان بریم، به قم که رسیدیم باید از جاده تازه ای که داشتن میزدن به سمت گرمسار می رفتیم و در حقیقت میفتادیم تو جاده تهران مشهد، از اونجا به طرف سمنان، بعد دامغان، شاهرود، سبزوار و پس از اون یه جاده میان بر بود که باید به سمت قوچان حرکت می کردیم. در حقیقت این جاده، مسیر جنوب مشهد رو به مسیر شمال مشهد وصل می کرد. و از اونجا به سمت نقطه صفر مرزی، یعنی مرز باجگیران و پس از گذشتن از مرز به سمت عشق آباد (پایتخت ترکمنستان). تخمین این فاصله رو جی پی اس حدود 1250 کیلومتر برآورد کرده بود. واقعاً که این تکنولوژی چه کارا که نمی کنه. کدوم وقت اون روزا می شد اینجوری بهترین مسیر رو پیدا کرد!!! بگذریم بریم سر سفرنامه...

همونجور که اشاره شد، ساعت 6 بود که اول جاده بودیم و با رعایت مسائل ایمنی (یعنی تعویض لاستیک ها، تعویض روغن ماشین، برداشتن زنجیر چرخ و ...) به سمت قم حرکت کردیم. خیلی خوب بود و ما بدون مشکلی رفتیم. بعد که وارد جاده قم گرمسار (همون جاده جدیده)| شدیم، جاده دیگه اتوبان نبود و جاده ای بود دو طرفه پر از کامیون هایی که آرم قرارگاه سازندگی خاتم الانبیاء رو بر بدنشون داشتن. معلوم بود که این جاده رو اونا داشتن می ساختن و با چه سرعتی!!! واقعاً که امکاناتشون خیلی زیاد بود. بعید نیست که تقریباً 90 درصد پروژه های ساخت کشور به اینا می رسه!!! رسیدیم به گرمسار و افتادیم تو جاده تهران مشهد. در طول مسیر از این مجتمع های رفاهی زائرالرضا زیاد بود ولی ماها که ظاهراً قصدی برای زیارت حضرت رضا (ع) نداشتیم. ناهارمون رو تو یه مسجد نزدیکای شاهرود که تو یکی از همین مجتمع های رفاهی بود خوردیم. البته بعد از خوندن نماز تو همون مسجد. دوباره راه افتادیم و جاده هم خیلی خوب بود تا رسیدیم نزدیکای سمنان که از اونجا تقریباً مناظری از برف رو کنار جاده مشاهده می کردیم. باز جلو رفتیم تا رسیدیم شاهرود و از اونجا وارد جاده شاهرود سبزوار شدیم، حدود 260 کیلومتر، واقعاً خیلی طولانی و خسته کنندست. چون شهر دیگه ای در بین راه نیست. حدود صد و ده بیستا اومدیم جلو که پلیس جلومو گرفت، به جرم تخلف سرعتی، من خیلی هم تند نمی رفتم ولی ایشون اعلام کردند که سرعتی که دوربین ثبت کرده 123 کیلومتر بوده، واقعاً پیشرفت کردیما! اون روزا تا 160 - 170 نمی رفتیم جریمه نمیشدیم ولی حالا با 123 تا هم جریمه می کنند. بهش گفتم بابا، خطای دستگاه و کیلومتر سنج ماشین رو هم که حساب کنیم بیشتر از این مقدار تخطی من میشه، که قبول نکرد، ظاهراً ایشون بیشتر از من میفهمید، ولی برای اینکه خودش رو هم از تک و تا نندازه و منتی هم بگذاره گفتند براتون تخلف سرعت نمی زنم که امتیاز منفی نگیری، فقط 30 هزار تومن جریمه، که منم خیلی زورم آورد. هرچند هنوزم نرفتم بدم. بگذریم که یه حاج آقایی (بخونین روحانی) هم همزمان با من نگه داشته شد که بعد که دید کلاهش با من فرق داره ردش کرد رفت، آخوندم نشدیم که لااقل جریمه نشیم. بگذریم .... دوباره راه افتادیم و رسیدیم سبزوار، رفتیم داخل جاده سبزوار - قوچان که بعدها فهمیدیم اسمش "چکنه" است. حدود 140 کیلومتر، دیگه کم کم داشت غروب می شد و برف هم به شدت داشت می بارید. واقعاً فکر نمیکنم تو این سی و سه سالی که از عمرم می گذره، همچین تجربه ای کرده بوده باشم. خیلی سخت بود. با طهورا دوتایی چسبیده بودیم به شیشه جلویی ماشین تا جاده رو تشخیص بدیم. هیچ خطی نه وسط جاده و نه کناره های جاده نداشت. دو طرف جاده هم سفید از برف. برف هم که با شدت داشت به شیشه جلو می خورد. به اصرار طهورا زنجیر چرخ رو هم نبستیم و همینجور با 50 -60 کیلومتر می رفتیم. آخرش به این نتیجه رسیدیم که بندازیم پشت یکی از این تریلی ها و یواش یواش بریم. یه جاهایی از جاده بود که واقعاً نمیشد بیشتر از 20-30 کیلومتر رفت. نزدیکای ساعت 6:30 - 7 شب بود که دیگه رسیدیم قوچان. طبق برنامه قرار بود شب رو قوچان بخوابیم و صبح اول وقت راه بیفتیم بریم باجگیران. رفتیم همون مهمونسرایی که آقای هاشمی نژاد معرفی کرده بود و من خودم هم از قبل یعنی رزور کرده بودم. اولش الکی گفت نه به شما جا نمیدیم و بعد که دید شرایط چقدر وخیمه  و ما هم سروصدامون دراومد، کلید یه اتاق رو بهمون داد و ما هم وسائلمون رو بردیم بالا، ماشین رو هم گذاشتیم توی محوطه اون مهمونسرا و زیر برف. رفتیم بالا نمازمون رو خوندیم و سمبوسه هایی رو هم که طهورا با مامانش خونشون درست کرده بودند و ظهر هم خورده بودیم، شام هم خوردیم و چقدر هم که چسبید. چون حال اینکه بخوایم جم بخوریم و بریم غذا سفارش بدیمو اینا نبود. شب رو با چه زاجراتی اونجا خوابیدیم (آخه از بس این شوفاژش تق و توق کرد اعصابمونو خورد کرد، ولی یه یه ربی که گذشت، دوتاییمون بیهوش شدیم.) صبح ساعت 5 بلند شدیم و چیزا رو جمع و جور کردیم و بردیم پایین، مخزن برف پاک کن ماشین، آبش تموم شده بود، در کاپوت رو زدم بالا، آب داخلش ریختم و اومدم در کاپوت رو دوباره ببندم، نشد، یخ زد. این سرایدار اونجا آدم خوبی بود اومد، آب جوش ریخت رو کاپوت و شیشه، تا دویاره در بسته شد، ولی دوباره شیشه یخ زد و خلاصه با یه مکافاتی، راه افتادیم. باک ماشینو پر کردم. چون میدونستم که تو اون جاده آخری، یعنی قوچان - باجگیران هیچی نیست. اولای جاده عین دیشب، هیچی پیدا نبود. تاریک، مه و برف نشسته بر روی جاده. انقدر مه بود که به زحمت میشد تا دو - سه متری رو دید. اما کم کم که هوا روشن شد، خوب شد، مه دیگه نبود ولی روی جاده برف نشسته بود. طول مسیر این جاده 84 کیلومتر بود که 40 کیلومتر اون رو راه سازی از دیشب با ماشینای خودش روی برفا خط انداخته بود تا ماشینها لیز نخورن. خوب بود ولی بعد از اون دیگه جاده مثل آینه صاف بود. حدود 75 کیلومتری که ما رفتیم هیچ ماشینی رو تو این جاده ندیدیم. تا ساعت 7 صبح که دیگه رسیدیم دم مرز، باجگیران، دهی بود با سی چهل تا خونه، و بعد از اون یه سربالایی که میرسید به گمرک و مرز. تا دم در گمرک رو با ماشین رفتم. یه پارکینگ کوچولو بود واسه ماشینای کارکنان همونجا، ما هم با هماهنگی که با نگهبان اونجا کردیم، ماشینو گذاشتیم و رفتیم داخل گمرک، نفر اول بودیم. تا اینجا که همه چی طبق برنامه پیش رفته بود.  قبلاً با سفری که به تهران داشتیم، ویزای ترکمنستان رو تهیه کرده و تو پاسپورتمون زده بودیم. رفتیم دادیم به مامور انتظامی و بعد از اون هم که نهاد ریاست جمهوری، یه کارشناسی رو گذاشته بودند اونجا و یه دفتر بهش داده بودند. ازم پرسید داری میری سفارت، منم که دروغ نه، راستش رو گفتم. ظاهراً این مرسوم بود که هر کی داره میره اونجا داره میره سفارت. چه برسه به ما که این وقت سال (تو این سوزو سرما) هیچ آدم عاقلی واسه گشت و گذار نمیره!!! ما که تقریباً به کسی نگفته بودیم. ولی وقتی برگشتیم همه حدس زده بودن که ما داریم واسه چی میریم. ..... بگذریم: ازم پرسید چه جوری وقت سفارت گرفتی، کدوم هتل میری، کی برمیگردی، و من هم همه رو بهش گفتم اونم راهنماییم کرد که اگه کارت تموم شد امشبم میتونی برگردی، یا اینکه کدوم هتل بری بهتره، و اگه خواستی بیشتر از 5 روز بمونی حتماً باید بری آویرا و دوباره پاست رو مهر کنن والا جریمه میشی و از این حرفا!!! خلاصه خیلی خوب بود. از این نظر که بالاخره تو این مملکت یه کار کیفی اونم تو یکی از بد شرایط ترین نقاط کشور راه انداخته بودند. و بعد رفتیم اون طرف پیاده یه حدود 100 متری میشد. آسمون آبی و هوا تقریباً خیلی سرد بود. بقیش رو بعداً اگه فرصت کردم مینویسم ...