سفرنامه ترکمنستان
همیشه هر وقت می خوام شروع کنم به نوشتن، وقتی می خوام موضوع رو بنویسم نمی دونم چی انتخاب کنم، واسه همین زود میام سر متن و میگم وقتی می نویسم در حین نوشتن یه چیزایی معلوم میشه.
بگذریم. به قول طهورا (البته اونم ظاهراً از حرفای خود من برداشت کرده بود) انگار زندگی یکنواختمون درگیر یه سری موضوعاتی شده که از یکنواختی که دراومده هیچ، دچار مالیخولیای ذهنی هم شدیم. انقدر گزینه های انتخاب زیاد شده که نمی دونیم کدوم مسیر رو بریم.
این که یه چند وقتی نمی نویسم واسه اینه که فرصتشو نکردم. خیلی درگیر کارای الکی شدم. البته کاری که ندارم ولی همینی هم که هست به نظرم الکیه!!! و مهمتر از اون دغذغه ذهنی پیش آمده برای من و خونوادم که شامل طهورا، مامان پری، و در درجه های بعدی آرزو و کاوه و آزاده و ... میشه.
اواخر ماه گذشته بود که بنا به برنامه از پیش تعیین شده ای قصد کشور ترکمنستان کردیم. از قبل قرار بود که مامان بابای طهورا هم باهامون بیان، ولی چون دختر دیگرشون(طلیعه خانم) از ینگه دنیا اومده بود، اونا نتونستند. هرچند که میتونستند. ساعت 5:30 دقیقه صبح روز دوشنبه بود که بعد اینکه نمازامون(من و طهورا) خوندیم، سوار 206 نوک مدادی شدیم و راه افتادیم تو جاده، نزدیکای 6 صبح بود که دیگه اولای جاده اصفهان - تهران بودیم. یواش یواش شروع به حرکت کردیم، از جی پی اس مسیری رو که انتخاب کرد واسمون به این شرح بود، جاده اصفهان - تهران را از مسیر کاشان بریم، به قم که رسیدیم باید از جاده تازه ای که داشتن میزدن به سمت گرمسار می رفتیم و در حقیقت میفتادیم تو جاده تهران مشهد، از اونجا به طرف سمنان، بعد دامغان، شاهرود، سبزوار و پس از اون یه جاده میان بر بود که باید به سمت قوچان حرکت می کردیم. در حقیقت این جاده، مسیر جنوب مشهد رو به مسیر شمال مشهد وصل می کرد. و از اونجا به سمت نقطه صفر مرزی، یعنی مرز باجگیران و پس از گذشتن از مرز به سمت عشق آباد (پایتخت ترکمنستان). تخمین این فاصله رو جی پی اس حدود 1250 کیلومتر برآورد کرده بود. واقعاً که این تکنولوژی چه کارا که نمی کنه. کدوم وقت اون روزا می شد اینجوری بهترین مسیر رو پیدا کرد!!! بگذریم بریم سر سفرنامه...
همونجور که اشاره شد، ساعت 6 بود که اول جاده بودیم و با رعایت مسائل ایمنی (یعنی تعویض لاستیک ها، تعویض روغن ماشین، برداشتن زنجیر چرخ و ...) به سمت قم حرکت کردیم. خیلی خوب بود و ما بدون مشکلی رفتیم. بعد که وارد جاده قم گرمسار (همون جاده جدیده)| شدیم، جاده دیگه اتوبان نبود و جاده ای بود دو طرفه پر از کامیون هایی که آرم قرارگاه سازندگی خاتم الانبیاء رو بر بدنشون داشتن. معلوم بود که این جاده رو اونا داشتن می ساختن و با چه سرعتی!!! واقعاً که امکاناتشون خیلی زیاد بود. بعید نیست که تقریباً 90 درصد پروژه های ساخت کشور به اینا می رسه!!! رسیدیم به گرمسار و افتادیم تو جاده تهران مشهد. در طول مسیر از این مجتمع های رفاهی زائرالرضا زیاد بود ولی ماها که ظاهراً قصدی برای زیارت حضرت رضا (ع) نداشتیم. ناهارمون رو تو یه مسجد نزدیکای شاهرود که تو یکی از همین مجتمع های رفاهی بود خوردیم. البته بعد از خوندن نماز تو همون مسجد. دوباره راه افتادیم و جاده هم خیلی خوب بود تا رسیدیم نزدیکای سمنان که از اونجا تقریباً مناظری از برف رو کنار جاده مشاهده می کردیم. باز جلو رفتیم تا رسیدیم شاهرود و از اونجا وارد جاده شاهرود سبزوار شدیم، حدود 260 کیلومتر، واقعاً خیلی طولانی و خسته کنندست. چون شهر دیگه ای در بین راه نیست. حدود صد و ده بیستا اومدیم جلو که پلیس جلومو گرفت، به جرم تخلف سرعتی، من خیلی هم تند نمی رفتم ولی ایشون اعلام کردند که سرعتی که دوربین ثبت کرده 123 کیلومتر بوده، واقعاً پیشرفت کردیما! اون روزا تا 160 - 170 نمی رفتیم جریمه نمیشدیم ولی حالا با 123 تا هم جریمه می کنند. بهش گفتم بابا، خطای دستگاه و کیلومتر سنج ماشین رو هم که حساب کنیم بیشتر از این مقدار تخطی من میشه، که قبول نکرد، ظاهراً ایشون بیشتر از من میفهمید، ولی برای اینکه خودش رو هم از تک و تا نندازه و منتی هم بگذاره گفتند براتون تخلف سرعت نمی زنم که امتیاز منفی نگیری، فقط 30 هزار تومن جریمه، که منم خیلی زورم آورد. هرچند هنوزم نرفتم بدم. بگذریم که یه حاج آقایی (بخونین روحانی) هم همزمان با من نگه داشته شد که بعد که دید کلاهش با من فرق داره ردش کرد رفت، آخوندم نشدیم که لااقل جریمه نشیم. بگذریم .... دوباره راه افتادیم و رسیدیم سبزوار، رفتیم داخل جاده سبزوار - قوچان که بعدها فهمیدیم اسمش "چکنه" است. حدود 140 کیلومتر، دیگه کم کم داشت غروب می شد و برف هم به شدت داشت می بارید. واقعاً فکر نمیکنم تو این سی و سه سالی که از عمرم می گذره، همچین تجربه ای کرده بوده باشم. خیلی سخت بود. با طهورا دوتایی چسبیده بودیم به شیشه جلویی ماشین تا جاده رو تشخیص بدیم. هیچ خطی نه وسط جاده و نه کناره های جاده نداشت. دو طرف جاده هم سفید از برف. برف هم که با شدت داشت به شیشه جلو می خورد. به اصرار طهورا زنجیر چرخ رو هم نبستیم و همینجور با 50 -60 کیلومتر می رفتیم. آخرش به این نتیجه رسیدیم که بندازیم پشت یکی از این تریلی ها و یواش یواش بریم. یه جاهایی از جاده بود که واقعاً نمیشد بیشتر از 20-30 کیلومتر رفت. نزدیکای ساعت 6:30 - 7 شب بود که دیگه رسیدیم قوچان. طبق برنامه قرار بود شب رو قوچان بخوابیم و صبح اول وقت راه بیفتیم بریم باجگیران. رفتیم همون مهمونسرایی که آقای هاشمی نژاد معرفی کرده بود و من خودم هم از قبل یعنی رزور کرده بودم. اولش الکی گفت نه به شما جا نمیدیم و بعد که دید شرایط چقدر وخیمه و ما هم سروصدامون دراومد، کلید یه اتاق رو بهمون داد و ما هم وسائلمون رو بردیم بالا، ماشین رو هم گذاشتیم توی محوطه اون مهمونسرا و زیر برف. رفتیم بالا نمازمون رو خوندیم و سمبوسه هایی رو هم که طهورا با مامانش خونشون درست کرده بودند و ظهر هم خورده بودیم، شام هم خوردیم و چقدر هم که چسبید. چون حال اینکه بخوایم جم بخوریم و بریم غذا سفارش بدیمو اینا نبود. شب رو با چه زاجراتی اونجا خوابیدیم (آخه از بس این شوفاژش تق و توق کرد اعصابمونو خورد کرد، ولی یه یه ربی که گذشت، دوتاییمون بیهوش شدیم.) صبح ساعت 5 بلند شدیم و چیزا رو جمع و جور کردیم و بردیم پایین، مخزن برف پاک کن ماشین، آبش تموم شده بود، در کاپوت رو زدم بالا، آب داخلش ریختم و اومدم در کاپوت رو دوباره ببندم، نشد، یخ زد. این سرایدار اونجا آدم خوبی بود اومد، آب جوش ریخت رو کاپوت و شیشه، تا دویاره در بسته شد، ولی دوباره شیشه یخ زد و خلاصه با یه مکافاتی، راه افتادیم. باک ماشینو پر کردم. چون میدونستم که تو اون جاده آخری، یعنی قوچان - باجگیران هیچی نیست. اولای جاده عین دیشب، هیچی پیدا نبود. تاریک، مه و برف نشسته بر روی جاده. انقدر مه بود که به زحمت میشد تا دو - سه متری رو دید. اما کم کم که هوا روشن شد، خوب شد، مه دیگه نبود ولی روی جاده برف نشسته بود. طول مسیر این جاده 84 کیلومتر بود که 40 کیلومتر اون رو راه سازی از دیشب با ماشینای خودش روی برفا خط انداخته بود تا ماشینها لیز نخورن. خوب بود ولی بعد از اون دیگه جاده مثل آینه صاف بود. حدود 75 کیلومتری که ما رفتیم هیچ ماشینی رو تو این جاده ندیدیم. تا ساعت 7 صبح که دیگه رسیدیم دم مرز، باجگیران، دهی بود با سی چهل تا خونه، و بعد از اون یه سربالایی که میرسید به گمرک و مرز. تا دم در گمرک رو با ماشین رفتم. یه پارکینگ کوچولو بود واسه ماشینای کارکنان همونجا، ما هم با هماهنگی که با نگهبان اونجا کردیم، ماشینو گذاشتیم و رفتیم داخل گمرک، نفر اول بودیم. تا اینجا که همه چی طبق برنامه پیش رفته بود. قبلاً با سفری که به تهران داشتیم، ویزای ترکمنستان رو تهیه کرده و تو پاسپورتمون زده بودیم. رفتیم دادیم به مامور انتظامی و بعد از اون هم که نهاد ریاست جمهوری، یه کارشناسی رو گذاشته بودند اونجا و یه دفتر بهش داده بودند. ازم پرسید داری میری سفارت، منم که دروغ نه، راستش رو گفتم. ظاهراً این مرسوم بود که هر کی داره میره اونجا داره میره سفارت. چه برسه به ما که این وقت سال (تو این سوزو سرما) هیچ آدم عاقلی واسه گشت و گذار نمیره!!! ما که تقریباً به کسی نگفته بودیم. ولی وقتی برگشتیم همه حدس زده بودن که ما داریم واسه چی میریم. ..... بگذریم: ازم پرسید چه جوری وقت سفارت گرفتی، کدوم هتل میری، کی برمیگردی، و من هم همه رو بهش گفتم اونم راهنماییم کرد که اگه کارت تموم شد امشبم میتونی برگردی، یا اینکه کدوم هتل بری بهتره، و اگه خواستی بیشتر از 5 روز بمونی حتماً باید بری آویرا و دوباره پاست رو مهر کنن والا جریمه میشی و از این حرفا!!! خلاصه خیلی خوب بود. از این نظر که بالاخره تو این مملکت یه کار کیفی اونم تو یکی از بد شرایط ترین نقاط کشور راه انداخته بودند. و بعد رفتیم اون طرف پیاده یه حدود 100 متری میشد. آسمون آبی و هوا تقریباً خیلی سرد بود. بقیش رو بعداً اگه فرصت کردم مینویسم ...
این راه را نهایت، صورت کجا توان بست